تبليغاتX
عاشق تنها
بیا تا برات بگم که چه اندازه تنهایی من بزرگه
من میخوام یه عشق نو... یه عشق تازه....

همه چی یه خیال ساده بود و یه رویای خام......من فقط سراب دیدمو بودم در جست وجوی آب

این دل بی تاب من توی این اتاق چه شبایی گریه کرد زیر نور مهتاب

من بودم بازیچه ی دستای به ظاهر پاک تو

لعنت به تو و ذات تو و امثال تو

رفتار تو با من سرد شد کم کم مثل دستات

می تونم خیانتو تشخیص بدم تو طرز نگات

گفتن دروغ شده بود واست مثل نقل و نبات

سردی رو هر لحظه حس می کردم تو طعم لبات

امین امانت دارم بود اون دلش

ولی خیانت در امانت هست کاری بسیار زشت

خشت به خشت ساختم ساختمان عشق

زیبا شده بود زندگی مثال بهشت

ولی همه چی با کردار تو خراب شد

همه چی با دستت نقش بر آب شد

حیف من که تو این بازی گول تورو خوردم

لعنت به این عشق نحس که تو عشقش سوختم

لعنت به تو

آره حالا پشیمونم از تک تک کارام

از این که قدم می زدم به یادت زیر بارش باران

که تو اوج سختی به یادت می شدم آرام

از این که تورو شریک کردم توی همه ی غصه هام

از این که شبا خواب تورو میدیدم

از این که در خفا عکستو می بوسیدم

از این که دوست داشتم تورو در آغوش بگیرم

از این که تحمل نداشتم اشکاتو ببینم~~~~~~~~ تورو دوست داشتم اما دیگه برو گم شو بی لیاقت

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:52  توسط Sara antiboy | 
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟


گفت : رو قلبت
.
گفتم مگه می تونی ؟


گفت : آره سخت نیست ، آسونه
.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه
.

یه خنجر برداشت
.
گفتم این چیه ؟


گفت : سیسسسسس
.
ساکت شدم
.

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی
.
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت
.

دوست دارم دیوونه
.


اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم
.
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده
.

دوست دارم دیوونه .
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:54  توسط Sara antiboy | 
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد

هم او را که ما را میبیند و انگار که نمیبیند

هم او را که تنها به نامی از او دلخوش کرده ایم

هم او را که خداحافظ ما را می شنود و نمی شنودو بالا میرود

هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا

حتی هم او را!

گرچه می دانستیم که او با خود خود هم نیست

چه برسد با من من.

او را هم از صمیم دل دوست دارم

چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نامراد

با او همه به سر شد

همه را دوست می دارم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:49  توسط Sara antiboy | 
تو اگر میدانستی

                   که چه طعمی دارد

                               خنجر از دست عزیزان خوردن

 از من خسته نمی پرسیدی

                                     که چرا تنهایی

 

اما نميدونستي ...

 

 

 

 

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
 پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:45  توسط Sara antiboy | 
 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

 می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

عشق آمد و خيمه زد به صحراي دلم ... اي واي دلـــم

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:42  توسط Sara antiboy | 

مرا یاد داده اند فقط بشنوم...
 می گوید با هیجان گوش می کنی...

شاید برای بار نخست راضی میشوم ، احساس را برایش بیان کنم ...
نبض احساسم را در واژه ها بر برگی سفید تحویلش می دم ...

ضربان نبضم را با چند ثانیه ای سکوت می خواند...
باز چشمانش را به چشمانم می دوزد ...

باز می گردد و فقط دور می شود... دور...

همچنان ایستاده ام منتظره پاسخی ...
و او فقط دور می شود... دور ... 
 
و من به یاد می اورم :    
                                                                    

که مرا یاد داده اند فقط بشنوم...
می گوید با هیجان گوش می کنی...
 

آه زندگــــــی

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:40  توسط Sara antiboy | 
زنده بودنم را جشن میگیرم با لمس انگشتان سرنوشت و بوسه های شیرین باد پوست می اندازم ... بزرگ شده ام ... آن روزها گذشت و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود آن روزها گذشت و عشق مثل یک ظرف استفراغ از کنار لثه های شهوانی منتظر ، به پیشگاه خلسهء اتمام می رود دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم ديگر نميشود نمی شود زير این آسمان تار دستهایم را در جيب هایت فرو بری و برایم آواز بخوانی .... .... میخواهم رویای سیب ها را بخوابم و دور شوم از هیاهوی این گورستان فوووووو وووو ت . . شمعها را فوت میکنم . . نه سایه ها ماندنی ست و نه شمع ها .. . نووووووو ووو ش . آخرین جرعه را مینوشم در سکوت تلخ ثانیه ها خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم بی زدن پلکی به یادهایت چشم دوخته ام به یاد تو که با سوزش مرگباری برای همیشه از شکاف سینه ام به یغما میرود ...... .... ... می خندم تلخ تر از همیشه بخاطر حقیقت که می بینم اش بهتر از همیشه ! ... .. .
+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:39  توسط Sara antiboy | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 16:2  توسط Sara antiboy | 
من گریه نخواهم کرد

من اشک نخواهم ریخت                               من خسته نخواهم شد  ...افسرده نخواهم شد

فریاد زنم.فریاد:       این گونه خزانم را در عشق خزان کردم

من درد جدا بودن بر گور عیان کردم

افسوس نخواهم خورد            افسانه نمی بافم

من زشت نمی گویم بر چهره ی معشوقم

او خوب و وفادار است        من خسته و رنجورم

امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند

لیکن به دل شادم سر مشق کنم امروز

دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:30  توسط Sara antiboy | 

چگونه تو دلت آمد چنین تنهایم بگذاری

 

و کهنه خاطراتت را به دست بادی بسپاری

 

 

مگر از یاد بردی اینکه با احساس می گفتی

 

که ار هر چه بدی و بی وفایی سخت بیزارم

 

 

به یاد آور زمانی که نگاهت راز ها می گفت

 

و من می خواندم از چشمانت که خیلی دوستم داری

 

 

ندا می داند از آن لخظه ,از آن عصر دلتنگی

 

که گفتم می روی ,گفتی فقط از روی ناچاری

 

 

صفای بودنت هرگز نمی گردد فراموشم

 

برای لخطه ای حتی چه در خواب و چه در بیداری

 

 

به چشم خویش می بینی چگونه بی تو می میرم

 

ولی تو بی تفاوت خم به ابرو نمی یاوری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 14:45  توسط Sara antiboy | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
غزل جونم
عسل بانو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان